زن کرمانشاهی فعال در پشتیبانی دفاع مقدس:

پسرم وقتی مدرسه‌اش را بمباران کردند به جبهه رفت/ تصمیم گرفتم به رزمندگان خدمت کنم

«منیره رضایی» گفت: پسرم تا هفته‌ها بعد از بمباران مدرسه‌اش، با داد و فریاد از خواب می‌پرید و می‌گفت: «می‏‌خوام برم جبهه!» خیلی تلاش کردم از رفتن منصرفش کنم؛ اما بی‌فایده بود. برای همین قید درس و مشق را زد و به جبهه رفت.
کد خبر: ۳۱۱۱۹۹
تاریخ انتشار: ۰۸ مهر ۱۳۹۷ - ۰۴:۵۰ - 30September 2018

فكر كردن، به رزمنده‏ ها باعث مي‏ شد گذر زمان را احساس نكنمبه گزارش خبرنگار دفاع پرس از کرمانشاه، ساده بود و خودمانی، مثل آدم‌هایی که احساس می‌کنی قبلاً جایی آن‏‌ها را دیده‌‏ای و می‏‌شناسی‏‌شان. خیلی زود با هم، هم‌کلام شدیم، صحبت‌‏های‌مان که از جنگ گُل انداخت، اشک توی چشم‌‏هایش حلقه زد، نفس عمیقی کشید و گفت: «یادش به خیر!»

گفتم: «شنیده‌‏ام که به عشق رزمنده‌‏ها ماشین بافتنی خریده‌‏اید!»

«منیره رضایی» لبخند زیبایی توی صورتش نشست و گفت: «ماجرا دارد؛ حاضری بشنوی؟»

گفتم: «بله، حتماً!»

این زن کرمانشاهی فعال در پشتیبانی دفاع مقدس گفت: همسرم نظامی بود و بیشتر اوقات به مناطق عملیاتی م‌ی‏رفت. من بودم و چند بچه قد و نیم قد که باید در نبود همسرم، برای‌شان، هم پدری می‏‌کردم و هم مادری.

جنگ که شروع شد، وضع ما هم بدتر شد. کرمانشاه شب و روز مورد حمله هواپیما‌های عراقی قرار می‏‌گرفت. روزی چندبار آژیر قرمز به صدا درمی‌‏آمد و من هر بار که آژیر می‌‏زدند، بچه‌‏هایم را بغل می‌‏کردم و در کانالی که به‌عنوان سنگر روبه‏‌روی خانه‌‏مان کنده بودم، می‏‌بردم. یک روز صبح که مشغول انجام دادن کار‌های منزل بودم، زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم یکی از اقوام‌مان را دیدم که به شدت مضطرب بود و در اثر دویدن زیاد نفس‌نفس می‏‌زد. هول برم داشت! گفتم: «چی شده؟» گفت: «از چند نفر شنیدم که دبیرستان کزازی بمباران شده است!»

با شنیدن این خبر، انگار آب سرد روی بدنم ریختند. وحشت زده فریاد زدم: «خدایا خودت به فریادم برس! مدرسه پسرم آن‌جاست!» دیگر حال خودم را نفهمیدم. سراسیمه از خانه تا دبیرستان «کزازی» را دویدم. گروه‌های امداد دور تا دور مدرسه حلقه زده بودند و اجازه نمی‌‏دادند کسی نزدیک شود. صدای شیون مادرانی که بچه‌هایشان زیر آوار مانده بودند با صدای آژیر آمبولانس‏‌ها و همهمه مردم در هم پیچیده بود و بیشتر دلم را می‌لرزاند. هرچه پرس‌و‌جو می‏‌کردم کسی جوابم را نمی‌‏داد. گفتند همه شهدا و مجروحان را به بیمارستان منتقل کرده‌‏اند. به تمام بیمارستان‏‌های شهر و هر جا که به ذهنم رسید سر زدم، اما از پسرم خبری نبود. از خستگی پاهایم می‌لرزید و نای حرکت نداشتم. یک دفعه به ذهنم رسید که به منزل یکی از دوستانش بروم. وقتی به آن‌جا رفتم، پسرم را دیدم که سرش را باندپیچی کرده بودند. با دیدنش انگار دنیا را بهم دادند. از خوشحالی زبانم بند آمده بود و گریه می‌‏کردم. گفتند ترکشی به سرش اصابت کرده که دوستانش او را به بیمارستان برده و سرش را بخیه زده بودند.

تا هفته‌ها بعد از آن ماجرا، پسرم با داد و فریاد از خواب می‌پرید و می‌گفت: «می‏‌خوام برم جبهه!» خیلی تلاش کردم از رفتن منصرفش کنم؛ اما بی‌فایده بود. برای همین قید درس و مشق را زد و به جبهه رفت. می‏‌گفت: «مادر، جوان‏‌های این مملکت هر روز توی جبهه‏‌ها شهید می‏‌شوند، آن وقت من با خیال راحت درس بخوانم!»

وقتی پسرم رفت من هم تصمیم خودم را گرفتم و عزمم را جزم کردم تا آن‌جایی که در توان دارم به رزمندگان کشورم خدمت کنم. با همین نیت به پایگاه بسیجی که در میدان بار کنونی بود رفتم و از خانم «رضایی» که مسئول آن‌جا بود، کاموا تحویل گرفتم و شروع کردم به بافتن.

بعد از مدتی برای این‌که به کارم سرعت بدهم، یک ماشین بافندگی خریدم و لباس می‏‌بافتم. سرعت کارم به حدی بود که اغلب اوقات کاموا‌ها را با ماشین برایم می‌آوردند. هنگام بافتن لباس‌ها مدام فکر می‏‌کردم الان رزمنده‌‏ها توی برف و باران می‌لرزند و سردشان است و باید سریع‌‏تر کارم را انجام بدهم. فکر کردن به جبهه و رزمنده‌ها باعث می‏‌شد گذر زمان را احساس نکنم‏ و با دل و جان کار کنم...

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها