«والسابقون السابقون»

از جا برخاست، قرآن را برداشت و باز کرد. به به! چه حسن تصادفی سوره واقعه... «والسابقون السابقون» لحظه ای به فکر فرو رفت. واقعاً چه کسانی مشمول این آیه اند که رتبه آنها حتی از اصحاب یمین هم بالاتر است؟
کد خبر: ۴۲۴۸۴۷
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۹۹ - ۱۷:۲۷ - 03November 2020

«والسابقون السابقون»به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از تهران، شهید علی مظفر، پنج مهر1337، در شهرستان پاكدشت در خانواده مذهبی و متدين ديده به جهان گشود.

وی دوران تحصيلات مقاطع ابتدايی و راهنمايی و دبيرستان را با موفقيت سپری كرد و سپس تحصيلات خود را تا اخذ مدرك ليسانس در رشته الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران ادامه داد. و به همراه دو برادر ديگر خود حاج رضا و حاج حسن در روز شش مرداد در عمليات مرصاد به شهادت رسيد و پیکر پاکش در روستای ده امام تابعه شهرستان پاکدشت به خاک سپرده شد. 

در کتاب السابقون به بخشی از زندگی شهید مظفر اشاره شده که در ادامه می‌خوانید: 

شش روز از رفتن بچه ها می گذشت. در دل مادر، آشوب غوغا می کرد. چهره معصوم علی، رضا و حسن، لحظه ای از مقابل دیدگانش کنار نمی رفت. با چه ذوقی برای انجام تکلیف شرعیشان پرواز کنان می رفتند. با خوشرویی و لبخند فرزندانشان را در آغوش می گرفتند و با خانواده وداع می کردند. مادر نیز یکی یکی آنها را می بوسید و در دل به فردایی می اندیشید که به دلاوران سلحشورش بپیوندد. زیرا او نیز چون همسر و فرزندانش درجبهه خدمت کرده بود حدود سیزده ماه در اهواز. و اکنون باید می‌رفت تا در عملیات مرصاد خود و تمام دار و ندارش را پسرانش را در راه مولایش حضرت صاحب الزمان (ع) قربانی کند.

اما  وقتی علی گفت مادر! جانِ تو و جانِ بچه هایم، تصمیم گرفت بماند و از همسران و فرزندان سه پسر نازنینش مراقبت کند تا آنها با فراغ خاطر مبارزه کنند. ولی امروز این اضطراب امانش را برده بود و لحظه ای آرام و قرار نداشت. ناگاه مثل اینکه فرشته ای آرام در گوشش ندا در داد که «الا بذکر الله تطمئن القلوب». از جا برخاست، قران را برداشت و باز کرد. به به! چه حسن تصادفی سوره واقعه... «والسابقون السابقون» لحظه ای به فکر فرو رفت. واقعاً چه کسانی مشمول این آیه اند که رتبه آنها حتی از اصحاب یمین هم بالاتر است؟پس از اتمام تلاوت تصمیم گرفت نزد پزشکی که از قبل نوبت گرفته بود برود.

در حیاط را که باز کرد ماشین حاج حسین را مقابل در دید. حاج حسین فرزند بزرگش بود که با دیدن مادر نزد او شتافت. دوباره تپش قلبش شروع شد. با صدای لرزان سلام پسر را پاسخ گفت و پرسید: «حسین جان چرا آمدی؟ مگر جنگ تمام شد؟» گفت: «بله جوان‌های شجاع جنگ را تمام کردند». پرسید: «فبل از اینکه مردم به من بگویند خودت بگو که چند تا از پسرهایم شهید شدند؟» گفت: «هیچ چی فقط رضا جراحتی سطحی برداشته. آمدم تا شما را برای ملاقات او ببرم.» مادر به یاد خوابی که دیده بود افتاد.

جلوتر آمد، یقه لباس حسین را محکم گرفت و کشید و گفت: «بگو رضا شهید شده؟» رنگ حاج حسین به سردی گرایید. چگونه می توانست حقیقت را از مادر پنهان کند. پس سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: «آره رضا شهید شده.» مادر گفت: «حسن چی؟ بگو حسن شهید شده؟» حاج حسین در حالی که دیگر نمی توانست جلو اشک‌هایش را بگیرد گفت: «آره حسن شهید شده.» دوباره مادر گفت:«علی چی؟ بگو علی شهید شده؟» گفت:«آره علی هم شهید شده.» یقه حسین را رها کرد و بدون اینکه اشکی بریزد به طرف اتاق رفت همه نگران او بودند. آرام در گوشه ای نشست. حاج حسین در مقابل او زانو زد و گفت: مادر گریه کن، مادر سر به سجده گذاشت. آری او باید به عهد و پیمان خود با امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) وفا می کرد.

بعد از سجده شکر نگاهی به چشم‌های نگران اطرافیان انداخت و گفت:«من سر حرفم هستم. ناراحت هم نیستم. اگه نبودیم تو کربلا امام حسین (ع) را یاری کنیم ولی جوان‌هایمان را در راهش قربانی کردیم.»

شهید علی مظفر فرزند سوم خانواده بود. از همان کودکی مظلوم، باایمان و ساکت بود. تحصیلاتش را تا مرحله دیپلم در پاکدشت با موفقیت به پایان رسانید در حالی که همواره شاگرد اول می شد. علاقه ای به جمع کردن پول و مال و کلاً دنیا نداشت و اگر پولی داشت انفاق می کرد و به فقرا و به کارگرها افطاری می داد در حالی که خود از کودکی روزه می گرفت و وقتی مادر متعرض می شد می گفت: «مادر جان من روزه را دوست دارم. بگذارید روزه بگیرم ثوابش مال شما».

همه آن خانواده داغ سرسخت انقلاب بودند. خود علی به تنهایی یک گروه بزرگ از جوانان انقلابی را سامان دهی کرده و برای آنان از امام و انقلاب صحبت می کرد. سپس در نزدیک ترین مسجد محل؛ مسجد امیرالمؤمنین(ع) مرگ بر شاه می گفتند. حتی در دوران سربازیش در اردبیل در راهپیمایی های فراوان شرکت کرده و نقش به سزایی در آگاهی دادن به اقشار مختلف مردم بالاخص جوانان داشتند. بدون هیچ ترسی با تأسی به مولا علی (ع) در کمال اقتدار و عزت و تا آخرین توان برای پیروزی انقلاب و رهایی مردم تلاش کردند.

بعد از تمام شدن تحصیلاتش در تربیت معلم تهران به پاکدشت برگشت. مدتی تدریس، مدتی مدیریت و مدتی در اداره آموزش و پرورش  فعالیت کرد. گاه دبیر اتحادیه انجن های اسلامی بود و گاهی سرناظر کاروان‌های حج.

با شروع جنگ تحمیلی فعالیت او نیز بیش از پیش تشدید شد. زمان حمله به عنوان فرمانده در جنگ حاضرمی‌شد و پس از آن سر کار خود در پاکدشت برمی‌گشت. بارها در جبهه مجروح می شد اما پس از اندک بهبودی دوباره در عملیات‌های بعدی حضور می‌یافت و خلاصه بیشتر ایام سال را بیرون از منزل می‌گذراند و همواره مشغول کاری بود اما این مشغولیت‌ها او را از انجام فرائض باز نمی‌داشتند. اندک اوقات فراغتی را که داشت به مطالعه می‌پرداخت و البته به امور خانه، همسر و فرزندانش نیز رسیدگی می‌نمود.

آخرین بار وفتی برای عملیات مرصاد با برادرانش همراه شده بود نور از چهره اش می بارید. با چنان ذوقی خداحافظی می‌کرد که گویا جایگاهش را به عینه در بهشت دیده بود. کسی چه می داند شاید علی به عشق یاری مولا امام زمان (ع) و لبیک گفتن به فریاد «هل من ناصرٍ ینصرنی» ایشان پا پیش گذاشته بود و می‌رفت تا مولا مانند جدش امام حسین (ع) تنها نماند.

آخر علی عاشق ائمه بود و عاشق اسلام و البته عاشق امام خمینی(ره) و اما آنکس که اینگونه محبت اهل بیت را در سر بپروراند، آیا می تواند به چیزی جز شهادت بیندیشد. و اینک هنگامه وصال است. و وعده معشوق به زودی به انجام خواهد رسید. آنگاه که جنگ اوج می گیرد و دلاورانی چون علی و حسن و رضا مظفر و حاج ولی الله قمی و چند تن دیگر خط را نگه می دارند و بقیه برای آوردن مهمات به عقب برمی گردند.

علی از داخل سنگر برمی خیزد تا آخرین خمپاره را سمت منافقین بیندازد اما خود هدف خمپاره منافقین می‌شود و در حالی که نیمه پشت سرش با شلیک خمپاره جدا می شود، لبخند می زند و مانند برادران شجاعش در تپه‌های اطراف به دیدار دوست می شتابد.

چه کسی می توانست زمزمه او را در هنگامه وصال بشنود و یا ببیند آنچه را که این معلم زنده ی تاریخ در آن لحظات دید؟ چه کسی می‌تواند درک کند که چرا هیچ کدام از برادران مظفر وصیت نامه نمی‌نوشتند در حالی که همواره در آرزوی شهادت بودند؟ چه کسی می داند در دل پدر و مادر بزرگوار این شهیدان چه گذشت وقتی جنازه‌های سوخته، خونین و پاره پاره این شهیدان را بوسیده و تشعییع می کردند؟ شاید وعده ای که با خدای خود کرده بودند و عهدی که هر روز صبح با امام زمان (ع) تجدید می‌کردند آنها را چون کوه، پایدار نگه داشته بود و گرنه هیچ کس نمی توانست علاقه وافر آنها را به پسران شیر مردشان کتمان کند؛ که جان آنها بود و جان رضا، جان حسن و جان علی. اما وقتی امام حسین (ع) ابوالفضلش را، علی اکبرش و علی اصغرش را و همه کس و همه چیزش را می دهد... دیگر چه جای سخن گفتن وگله کردن.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها